تبليغاتX
مرا امید وصال تو زنده نگه می دارد...

مرا امید وصال تو زنده نگه می دارد...

مرا امید وصال تو زنده نگه می دارد...


ارسال شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 11:30 بعد از ظهر

چشمای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

پنجرئ باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو هر تنگه غروب تو قلب من میکوبه 

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه جزء اون چیزی نمونده

تو ذهن کوچه های آشنایی

پر شده از پاییز تن طلایی

تو نیستی و وجودمو گرفته

شاخه خشکه پیچک تنهایی

یاد تو هر تنگه غروب تو قلب من میکوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

بعد از مدتها با شعری از سیاوش قمیشی آپ کردم فقط به خاطر

اینکه لحظات خوش امروزم را که با تو داشتم وسیاوش برایمان

 می خواند را ثبت کرده باشم.


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 0:33 قبل از ظهر

 مهربانم به یاد اولین روزهای آمدنت

 می نویسم که..........

وقتي تو آمدي پاييز دلم بهار شد و كوير دلم گلستان شد .

وقتي تو آمدي قلب شكسته ام پر از عشق شد و

 زندگي ام پر از طراوت و تازگي شد .

تو مانند باراني بر روي من باريدي و تن خسته و غم زده

 مرا پر از طراوت عشق كردي .

تو مانند گلي در باغچه قلبم روييدي.

تو مانند مهتابي بر آسمان دلم تابيدي و دل تاريك مرا پر

 از نور عشق خودت كردي .

تو با گرماي وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم كردي .

با آمدنت احساس كردم دنيا مال من است چون،

تو دنياي مني .

با آمدنت خوشبختي را با تمام وجود حس كردم .

تو كه آمدي عاشقي برايم پر معنا تر از گذشته شد

 و كلام دوست داشتن مقدس تر از هميشه.

تو مانند يك نواي عاشقانه در قلبم نشستي و

قلب مرا با آن نواي آرامت پر از محبت كردي.

تو مانند يك خاطره شيرين در دفتر عشقم مي ماني

 و خواهي ماند.

در صندقچه قلبم را ميگذارم و كليدش را همراه با

 چشمانم که فقط تو را مي جويد به تو که

 بهتريني هديه مي دهم .

 


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 11:33 بعد از ظهر

دير گاهی بود كه آرزو ميكردم ترا ببينم ترا بهرآنچه

 كه زيباست تشبيه مينمودم.اما لحظه ای بعد افسرده

 و سرافكنده ميشدم زيرا اين زيبايی هاست كه شبيه

 تواند.تو خود الهه زيبايی هستي.

خواستم ترا به ماه تشبيه كنم اما جز رنگ مهتابيت

 چيزی در آن نيافتم .ميخواستم شايد معجزه ای شود

 و تو در كنارم بيايی .ميخواستم كه روبرويم بنشينی

 و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نيم شكفته ات

 تماشا كنم و نفس گرمت را ببويم.

افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بينی

.نمی بينی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است.

اكنون تو ای جان شيرين .بيا بنشين تا بگويم كه

 امروز ديگر وقت اعتراف رسيده است .وقت آن

 رسيده كه بدانی تو روح منی و حقيقت من هستي.

چنانچه يك گل احتياج به آفتاب دارد منهم برای زنده

 بودن به عشق تو محتاجم، تا اشعه آفتاب اميد بخش

 حزن و افسردگيم را پايان دهد و اين قلب شكسته ام

 به اميد تو، به اميد ديدار تو، به اميد عشق تو،

 به اميد وصال تو، بار ديگر حركت از سر گيرد و

 به ادامه حيات اميدوار سازد .

برای من كور بودن و نديدن آفتاب سهل است .اما

 دور بودن و تو را نديدن را نميتوانم تحمل كنم

.تو آن چشمه ای  كه ميتوانی مرا با بوسه ات عمر

 دوباره دهی فراموش مكن كه جز تو من كسی را ندارم

.و به غير از تو به مهر ديگری پايبند نيستم .

اكنون همه چيز جز نگاه تو از ياد برده ام.


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 0:0 قبل از ظهر

زیر بارون راه می رفتیم به هوای من و تو ...
" تو رو دوست دارم " همش بود رو لبای من و تو
من برای تو یه عاشق ، تو برام خاطره ساز
تو و من بسته به تکرار صدای من و تو ...!
عشقمون رو با یه امتحان شروع کرده بودیم
صد دفعه دوستت دارم ... مشق شبای من و تو ،
یادته شبای یلدا با چه شوقی می اومد ؟...
ماه واسه بوسیدن ستاره های من و تو ؛
این همه خواهش و اصرار و دعای آدما
تا فقط تنها باشن یه لحظه جای من و تو !
دریا رو یادت میاد ...؟ ، موجا هنوز دارن میان
برای بوسه زدن به ردپای من و تو ...!
واسه ما فرقی نداشت کجای این دنیا باشیم
هر کجا بودیم با هم بودن دلای من و تو ؛
یادته به هم می گفتیم توی نامه ها ، شما ؟!
حالا چه ساده شدن ترانه های من و تو ...!
این روزا یه حسی دارم ... می دونم یه روز میشه ،
تو و من دیگه تا دنیا هست برای من و تو
کی مث ما می تونه تا آخر دنیا بیاد ...
توی این هوای ابری پا به پای من وتو ؟
آسمون هم دیگه ار ابری شدن خسته شده ،
گریه رو باخته دیگه به خنده های من و تو...

پست امروزم که از طرف یکی از دوستای خیلی عزیزمه به مناسبت تبریک ولنتاین وتقدیم می کنم به تمام عاشقای واقعی و ثابت قدم .


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 11:56 بعد از ظهر

دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه

 گذرانده اي ؟

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت.

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .

 و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را

به تصویر می کشم نگاهت را جادویی می کنم که شاید

با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .

تا به حال نوشته بودم ؟

 به گمانم نه !

 پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .

می‌خواهمت هنوز ؟؟؟

 گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم

 ریشه می دواند اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم

 که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند،می‌خوانمت هنوز ،

 حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم

 بشوید و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی

کردن کافی است. به گمانم در ورای این کلمات

می خواستم بگویم که :

 دلتنگت شده ام به همین سادگی .

برای تو نوشتم اما افسوس که تو آنقدر بی خیالی که نمی خوانی ومن همچنان

خواهم نوشت.تا اگر روزی تصمیم به خواندنش گرفتی بفهمی که دیوانه وار

دوستت دارم.......


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 11:5 بعد از ظهر

تا حالا شده حس پرنده اي رو داشته باشي که زخمي شده و مجبوره که به ساحل پناه بياره ، بعدش چند تا بچه شيطون هم پيدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه. اون موقع اگر تو جاي اون پرنده بودي چيکار مي کردي . نه مي توني بال بزني نه مي توني به اون بچه ها بگي کاري به کارت نداشته باشن. تسليم سرنوشتت مي شي ؟ سکوت مي کني و خودت رو به مرگ مي زني ؟ يا نه با اينکه بالت زخمي هستش سعي مي کني بال بزني ؟ نمي دونم اونموقع چيکار مي کني . فقط همين قدر ميدونم بعضي وقتها مجبوري تسليم سرنوشت بشي و اين اجبار يکمي سخته. اينکه سرت رو بندازي پائين و بگي خوب شايد قسمت اين بوده . اما يه چيز ديگه رو هم خوب مي دونم . اون پرنده يه خالقي داره که بهش مي گن خدا . فکر مي کنم سختي تسيلم سرنوشت بودن رو با يادش بشه به فراموشي سپرد


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 11:24 قبل از ظهر

تورا آنگونه می خواهم که آهو دشت زیبا را

مرا آنگونه می خواهی که ساحل موج دریا را

تورا آنگونه می خواهم که گلها دست باران را

مرا آنگونه می خواهی که شبنم برگ گلها را

تو بی من باغ بی برگی و من بی تو گل زردم

شبی با موج زیبایت پریشان می کنی ما را

بیا دستان سردم را میان دستان خود گم کن

که بی دستان پاک تو نه گل خواهم نه صحرا را


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 11:11 قبل از ظهر

مثل باران چشمهایت دیدنی است

شهد خاموش صدایت دیدنی است

مهربانی معنی لبخند توست

خنده هایت بی نهایت دیدنی است

زخم ها چون شعرهای شاعرند

زخم هایم در هوایت دیدنی است

شانه هایم ساحل گیسوی توست

پایتخت آرزوها !خواب هایت

چشمهایت چشمهایت دیدنی است


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه نهم بهمن 1385 و ساعت 0:15 قبل از ظهر

وقتي مي گويم دوستت دارم شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در

كنار هم گذاشته ام و جمله اي را بيان كرده ام .اما....

اين تنها يك جمله نيست ! دنياي لبريز از رويا هاي سبز و سرخ ! همين جمله

  كوتاه ! آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا ! دوستت دارم

يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست . بي تو دنياي من به سردي

مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد ! دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه

 توست و وجودم سرزميني كه تخت پادشاهي را تنها لايق تو مي دانم .

دوستت دارم يعني مي خواهم در سايه سار نگاه پر مهرت لحظه بيا سايم

 و در پهنه ي پر احساس كلامت نفسي تازه كنم . مي خواهم در وسعت

بي انتها يي قلب تو سكني گزينم و تا ابد تفرجگاهم آبي بي كران آسمان و

سرخي شور انگيزه خورشيد قلب تو باشد. ميخواهم تنها با تو زندگي كنم و

در كنار تو ! تكيه گاهم تو باشي و توانم تو ! كبوتر سپيد وجود من بي حضور

 تو جان خواهد باخت ! پس با من بمان تا زنده بمانم! وقتي سخن از عشق

 به ميان مي آيد ضعيف ترين موجود نيز توانمند مي شود و ما در پرتو اين

عشق قدرتمنديم . پس خواهيم جنگيد مقاومت خواهيم کرد و خود را

نخواهيم باخت. حتي به قيمت زندگي ! در انتظار وصالي خوش! زيرا كه

زنده بودن بي حضور محبوب تنها مرگيست در بستر تنهايي و فرا ق !

همچو كوهي بودم استوار ! قد بر افراشته بودم به بهانه سر سختي !

دم از قدرت ميزدم در مقابل عاطفه! چون سنگ مقاوم وبي نفوذ! هرآنچه

پيش آمد به طعنه ي انكار پس زدم . وتو آمدي!و چون قطرات نرم و زلال آب

در من نفوذ كردي! و آن كوه استوار در مقابل تو به زانو درآمد ! نرم شد و

غوغاي درونش در آرامش نگاه پر مهر تو آرام گرفت و ديد كه بي حضور تو

بي بهاست و سلام تو توان اوست ! پس وقتي مي گويم دوستت دارم

تنها يك جمله نگفته ام! دنيایي را به تصوير كشيده ام ! سر زميني را از عمق

 وجود خويش...! سر زمين دل !و اين كلام قلبيست كه با هر تپش خود

ميگويد: "" عاشقانه دوستت دارم""

تقدم به كسي كه واقعا دوستش دارم


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 10:57 قبل از ظهر

دقايقي تو زندگي هستن كه دلت براي 
 
  کسی اونقدر تنگ میشه که

 مي خواي اونو از رويات بكشي بيرون و 

 توی دنیای واقعي بغلش كني.


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 0:1 قبل از ظهر

خدایا! خوش دارم مدتی در گوشه خلوتی فقط با تو بگذرانم.

 فقط اشک بریزم، فقط ناله کنم و فشارها و عقده های

درونی ام را خالی کنم.

 

ای خدای تنهایان  و بی کسان و بی مونسان!

ای مخاطب آشنای دردهای نگفتنی!

اگر بناست بسوزیم طاقت مان ده

و اگر بناست بسازیم قدرتمان ده!

 

الهی! دانایی ده که از راه نیفتم و بینایی ده که در چاه نیفتم.

 

خدایا! به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری

لحظه ای که برای زیستن گذشته است، حسرت نخورم و مردنی

عطا کن که بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.

 

خدایا! "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز "چگونه مردن" را خود

خواهم آموخت.

 

خدایا! ما اگر بد کنیم تو را بنده های خوب، بسیار است.

تو اگر مدارا نکنی مارار خدای دیگری کجاست؟!

 

الهی! آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان، بیامرز رایگان که تو خدایی

نه بازرگان.


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:48 بعد از ظهر

فدای چشمات اگه چشمام بارونیه

فدای چشمات اگه گریم پنهونیه

فدای چشمات تلخی لحظه های من

فدای چشمات لرزیدن صدای من

فدای چشمات اگه خراب و داغونم به خاطر تو

بی تو تموم میشه کارم ،خیلی دوست دارم ،منو نمیخوای ؟

بی تو تموم میشه رویام ،ویرون میشه دنیام، چرا نمیای ؟

بی تو ستاره ها کورن، خاطره ها دورن، منو نمیخوای ؟

بی تو شبای من تاره ،چشماتو کم داره ،چرا نمیای ؟


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 10:37 بعد از ظهر

به من می گفت...

اگر روزی جدا گردی و با غیر آشنا گردی

چو غنچه ای نشکفته من از آن دوری طاقت سوز میمیرم

و من با خود در اندیشه،

اگر روزی جدا گردد و با غیر آشنا گردد

چو مرغ شب ز داغ درد هجرانش

تا سحر یک شب نمی پایم

ولی

روزی رسید وما از هم جدا گشتیم و من دیدم

نه او از دوری من مردو نه من از غصه دق کردم......

 

 

 

 


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 10:12 بعد از ظهر

 

ترا گم کرده ام امروزو حالا لحظه های من

گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشیدند

نمی دانی چه غمگینند

چراغ روشن شب بود برایم ،چشمهای تو

نمی دانم چه خواهد شد

پر از دلشوره ام،بی تاب و دلگیرم

کجا ماندم که من بی تو

هزار بار در لحظه می میرم......

 

 


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 12:23 بعد از ظهر

در تمام لحظات تنهايي ام كه گويي پايان نخواهد يافت تنها به تو مي انديشم .

به تو كه احساس من را نا ديده نخواهي گرفت و مرا قبل از آنكه در مرداب اندوه غرق شوم ،

نجات خواهي داد،عشق مرا خواهي ستودو در باغ كوچك قلبم گل اميد خواهي كاشت.

 تنها چيزي كه برايم ارزشمند است تو هستي.

تويي كه نمي توانم حتي در خيالم به بي تو بودن حتي براي لحظه اي كوتاه فكر كنم.

 نمي دانم تا كي بايد صبر كنم اما دوباره صبر مي كنم تا تو ای سپیدی لحظه های

قشنگ زندگیم بیایی و با بودنت شادی را مهمان وجود خسته ام کنی.


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 0:13 قبل از ظهر

 

دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

با یک احساس آبی ،با قلبی پر از عشق و با دستانی پر ازگلهای نیلوفرونرگس به پیشوازت می آیم تا

بدانی هنوز هم دلم برای لحظه دیدارت لک زده،تا بدانی گذشت زمان هر چند لحظه هایم را پر از غم

کرده ولی به عشقم رنگ زده.

هنوز هم در تمام وجودم نام ویاد تو جاریست.

هنوز هم ناب ترین لحظه ها را برای تو کنار گذاشته ام.

هنوز هم آهنگ زیبای صدایت برایم طنین زندگیست گر چه گاهی از آن محرومم .

پس بیا با هم دنیایی بسازیم پر از صداقت و یک رنگی و آسمانی پر از ستاره و قلبی پر از عشق و حک

کنبم احساسمان را در کتاب زندگیمان .

 

 

 

 


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 4:51 بعد از ظهر

 

برپوست سیاه شب دست می کشم تنهایی خود را احساس می

کنم.تنهایی من سرشار از احساس است.سرشار از خاطرات خوب

و بد .به یاد آوردن لحظه های با تو بودن وغرق در تو شدن و تورا

دوباره احساس کردن با تو تا بی نهایت رفتن و تو را فریاد کردن .

آری تنهایی من سرشار از نا گفته هاست.....

 

از با تو بودنم سال هاست که می گذرد و شعله ی عشقم روز به روز در حسرت بی تو بودن است.

سال هاست که تمام لحظاتم را با یادت سپری می کنم و جز خودت هیچ کس از این لحظات آگاه نیست،

در طول این مدت بارها از تو نوشته ام و پاره کرده ام اما زین پس اسرار عشقم را در وبلاگم می نویسم

تا برای همیشه ماندگار شود،شاید اندکی از عطش دوستی ام را به تو نه،به همه نشان دهم.

تمام مطالب وبلاگم تقدیم به او که عشق و مهربانی را به من آموخت...

 


نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385 و ساعت 4:15 بعد از ظهر

الهی،اگر از من بپرسند کیستی ،چه گویم؛
الهی،هر چه بیشتر فکر می کنم دورتر می شوم.
الهی،تو پاک آفریده ای،ما آلوده کرده ایم.
الهی،به سوی تو آمدم؛به حق خودت مرا به من برگردان؛
الهی،دل بی حضور،چشم بی نور است.
نه این صورت بیند و نه آن معنا.
الهی،شکرت که فهمیدم که نفهمیدم.
الهی،شکرت که این تهی دست پا بست تو شد.
الهی،نه خاموش می توان بود و نه گویا؛
در خاموشی چه کنیم، در گفتن چه گویم.
الهی،کام را به حلاوت تلاوت شیرین بدار!
الهی،وای بر من اگر دلی از من برنجد!
الهی،در بسته نیست ، ما دست و پا بسته ایم.
الهی،دل به جمال مطلق داده ایم، هر چه باداباد...

نویسنده : [ زری ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © asrare-eshghe-man All right reserved
This Template Designed by alikavosh Copyright © 2005 bahoone theme